تبليغاتX
روی میز آشپزخانه
روی میز آشپزخانه
برای من آشپزی کار دلپذیری یه.... شما چطور؟!

جمعه ای که گذشت من و همسری یه تور راه انداختیم با تور لیدری بابام که کوهنوردی بس حرفه ای یه و شرکت کنندگی! دوستام رفتیم دشت هویج. خیلی برای تغییر روحیه مون خوب بود. من تا حالا دشت هویج نرفته بودم. تمام مسیر پر از درختای گیلاس بود. دو ساعتی راه رفتیم و کلی غر زدیم ولی یه دفعه روی یه بلندی که رسیدیم دیدم یه دشت بسیار زیبا جلوی چشممون پیدا شد. انقدر آدم ناگهانی دشت رو می بینه که شوکه می شه. علف ها بلندیشون تا زانوی آدم و بالاتر بود. هر تیکه ی دشت با یه نوع گل پر شده و رنگ امیزی شده بود. صورتی و زرد و سفید و بنفش تو زمینه ی سبز. هوا هم که عالی. خلاصه خیلی خوب بود. اونجا هم یادتون بودم و تند تند عکس گرفتم که بذارم اینجا شما هم ببینید.

راستی تا یادم نرفته اینم بگم این دشت بعد از لواسون تو ده افجه است. یه مسیر نسبتا آسون کوهنوردی داره و بعد دشته. البته گویا با ماشین هم می شه تا اون بالا رفت چون اونجا ما تو علف ها پاترول هم دیدیم. جل الخالق این تکنولوژی چه می کنه!!!!

این شما و این دشت هویج که هر گوشه اش یه رنگه.... البته من نتونستم از بخش گلای صورتی اش عکس بگیرم. موبایلم پر شده بود خوب:

اینم گل های سفید از نزدیک:

زردها:

قاصدک جان منو یاد این شعر انداخت از اخوان ثالث با صدای زیبای شجریان.... چقدر خوب و برای امروز ما گفته :

قاصدک هان چه خبر آوردی

از کجا

وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی

اما

گرد بام و در من

بی سبب می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری

نه ز دَیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من

همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید

که دروغی تو

دروغ

که فریبی تو

فریب

قاصدک هان ولی

راستی آیا رفتی با باد؟

با توأم آی کجا رفتی آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندد

اندک شرری هست هنوز

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

 

گل های پفکی که پای یه صخره ی بزرگ دراومده بودن که من  دور از همه ی صداها و آدمها روش دراز کشیدم و یادم اومد گرمای خورشید یعنی چه، صدای طبیعت یعنی چه، وز وز یه مگس، آواز غریب یه پرنده. هوهوی ملایم باد یعنی چه..... یادم اومد جهان چه جای زیبایی برای زندگیست و ما چطور به یه سطل آشغال عظیم مبدلش کردیم. جایی که می شد توش همدیگه رو دوست داشته باشیم ولی فقط تونستیم تخم نفرت و ترس توش بکاریم. گاهی دلم می خواد تو دوران پارینه سنگی زندگی کنم. شاید من متعلق به حالا نیستم. شاید زیادی احساساتی ام. شاید..... 

من این گل ها رو خیلی دوست دارم:

هیچوقت توی پست های قبلیم نگفته بودم که من حیوونات رو چقدر دوست دارم نه؟؟؟ خیلی خیلی زیاد.

این بز سفید جانه. صاحابش گفت سه سالشه. مادرش هم کمی اونورتر خوابیده بود. مادرش پنج سالشه. یعنی دو ساله بوده این خوشگله رو به دنیا آورده. ببینم کدومتون جرأت دارین تو دو سالگی بچه دار شین؟!

اینم خر غمگینه. من و همسری این اسمو گذاشتیم روش. البته ظاهراً کمی هم خجالتی یه:

اینم گیلاسهای اونجا که قابل مقایسه با بهترین گیلاسی که تهران می فروشن هم نیست. یعنی عالیه!

تموم شد. اگه تونستید برید. حیفه اینجا رو آدم نبینه. به خصوص که هم آب و هواش عالیه هم روحیه ی آدم عوض می شه.


نوشته شده در تاريخ بیست و دوم تیر 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
Blog Skin