گلناز جون دوست جان عزیزم برام یه ایمیل زده که عکس یه سری غذاست که به شکل پرچم کشوهای مختلف توسط کمپانی TBWA تو فستیوال مواد غذایی امسال سیدنی شرکت داده شده. خیلی جالب بودن. گفتم تا سرد نشدن و از دهن نیفتادن شما رو هم سهیم کنم.
حالا راستشو بگین با این عکسای دل ضعفه آور شما دوست دارین کدوم کشور رو بخورین؟
من به جز سوئیس و کره ی جنوبی و ژاپن و دور و برهای اسپانیا همه ی اینا رو با جون و دل تا آخر می خورم. اونا رم اگه خیلی اصرار کنن می خورم خوب!
اونوقت دنیا از یه ور سبک می شه....تازه کلی هم همه دلشون بخواد که دارم با این فداکاریم وزن دنیا رو متعادل می کنم!!!!![]()
استرالیا:

ادامه مطلب...
من اومدم!!!!
خوش اومدم!!!!
فعلاً گرهی از کار ما باز نشده اما من خوبم. زندگی ادامه داره. منم که خدا بخواد ادامه دارم....همچون بادبادکی دنباله دار.
ای بابا نزده به سرم. گفتم دور هم هستیم کمی بخندیم. خیلی وقته نخندیدیدیم!

حالا.....
عرض کنم که در این پست خبری از دستور غذا نیست....چرا که دیروقته و بنده خوابم می آد. فردا هم امتحان زبان دارم و هنوز لای کتاب رو لطف نکردم باز کنم. گفتم بیام خودی نشون بدم و برم بخوابم. برای امتحان هم خدا خودش بزرگه.
شب حضرات عالی.....
داشت یادم می رفت.
این دو تا گوشواره خیلی بامزه ان. ببینین و حالشو ببرین. اگه تو ایران بود من واسه خودم می خریدم! من دو تاش رو دوست دارم ولی این آوکادو رو که لنگه به لنگه است بیشتر تر دوست دارم! شما جی؟

راستی چون الان در حالت غش هستم جواب هیچ کدوم نظرها رو نذاشتم. نزنید بابا. بعداً می ذارم. شب خوش.
جمعه ای که گذشت من و همسری یه تور راه انداختیم با تور لیدری بابام که کوهنوردی بس حرفه ای یه
و شرکت کنندگی! دوستام رفتیم دشت هویج. خیلی برای تغییر روحیه مون خوب بود. من تا حالا دشت هویج نرفته بودم. تمام مسیر پر از درختای گیلاس بود. دو ساعتی راه رفتیم و کلی غر زدیم ولی یه دفعه روی یه بلندی که رسیدیم دیدم یه دشت بسیار زیبا جلوی چشممون پیدا شد. انقدر آدم ناگهانی دشت رو می بینه که شوکه می شه. علف ها بلندیشون تا زانوی آدم و بالاتر بود. هر تیکه ی دشت با یه نوع گل پر شده و رنگ امیزی شده بود. صورتی و زرد و سفید و بنفش تو زمینه ی سبز. هوا هم که عالی. خلاصه خیلی خوب بود. اونجا هم یادتون بودم و تند تند عکس گرفتم که بذارم اینجا شما هم ببینید.
راستی تا یادم نرفته اینم بگم این دشت بعد از لواسون تو ده افجه است. یه مسیر نسبتا آسون کوهنوردی داره و بعد دشته. البته گویا با ماشین هم می شه تا اون بالا رفت چون اونجا ما تو علف ها پاترول هم دیدیم. جل الخالق این تکنولوژی چه می کنه!!!!![]()
این شما و این دشت هویج که هر گوشه اش یه رنگه.... البته من نتونستم از بخش گلای صورتی اش عکس بگیرم. موبایلم پر شده بود خوب
:





اینم گل های سفید از نزدیک:

زردها:

قاصدک جان منو یاد این شعر انداخت از اخوان ثالث با صدای زیبای شجریان.... چقدر خوب و برای امروز ما گفته :
قاصدک هان چه خبر آوردی
از کجا
وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی
اما
گرد بام و در من
بی سبب می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری
نه ز دَیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو
دروغ
که فریبی تو
فریب
قاصدک هان ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با توأم آی کجا رفتی آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندد
اندک شرری هست هنوز
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

گل های پفکی که پای یه صخره ی بزرگ دراومده بودن که من دور از همه ی صداها و آدمها روش دراز کشیدم و یادم اومد گرمای خورشید یعنی چه، صدای طبیعت یعنی چه، وز وز یه مگس، آواز غریب یه پرنده. هوهوی ملایم باد یعنی چه..... یادم اومد جهان چه جای زیبایی برای زندگیست و ما چطور به یه سطل آشغال عظیم مبدلش کردیم. جایی که می شد توش همدیگه رو دوست داشته باشیم ولی فقط تونستیم تخم نفرت و ترس توش بکاریم. گاهی دلم می خواد تو دوران پارینه سنگی زندگی کنم. شاید من متعلق به حالا نیستم. شاید زیادی احساساتی ام. شاید.....
من این گل ها رو خیلی دوست دارم:


هیچوقت توی پست های قبلیم نگفته بودم که من حیوونات رو چقدر دوست دارم نه؟؟؟ خیلی خیلی زیاد.
این بز سفید جانه. صاحابش گفت سه سالشه. مادرش هم کمی اونورتر خوابیده بود. مادرش پنج سالشه. یعنی دو ساله بوده این خوشگله رو به دنیا آورده. ببینم کدومتون جرأت دارین تو دو سالگی بچه دار شین؟!![]()


اینم خر غمگینه. من و همسری این اسمو گذاشتیم روش. البته ظاهراً کمی هم خجالتی یه:

اینم گیلاسهای اونجا که قابل مقایسه با بهترین گیلاسی که تهران می فروشن هم نیست. یعنی عالیه!


تموم شد. اگه تونستید برید. حیفه اینجا رو آدم نبینه. به خصوص که هم آب و هواش عالیه هم روحیه ی آدم عوض می شه.
پیرو فعالیت های هنری ام!!!!!! داشتم سایت های نقاشی و گرافیک رو نگاه می کردم که بر خوردم به یه سری تابلو دکوراتیو با مضمون غذا! و آشپزی. چند تایی رو اینجا می ذارم تا همه فیض ببرن.


ادامه مطلب...
این کیک رو برای تولد برادرزاده ی عزیزم یاسمن جون پختم. این اولین تجربه ی خیلی جدی من در زمینه ی کیک تولد پزی برای یه عالمه آدم بود!!!!

منظورم کیک با تزئینات زیاد و جینگول بینگوله!
چون من و همسری خیلی اهل خامه نیستیم و کیک ها رو تو خونه مون بیشتر با کرم و شکلات درست می کنم. و یا ساده درست می کنم که از همه ی اونای دیگه بیشتر دوست دارم.

خلاصه این که.... به یاسمن جونم قول دادم کیک تولدش رو خودم درست کنم و خودمو انداختم تو هچل! یه هفته ای تو اینترنت سرچ کردم کیک پرنسس... کیک باربی... کیک عروسک.... و خلاصه نتیجه این شد که می بینید! خودش که خوشش اومده بود. مزه اش هم خیلی خوب شده بود جای شما خالی. قیافه شم خودتون قضاوت کینید دیگه. دستورشم می ذارم واسه خونه ی جدید.... شایدم گذاشتم همینجا البته اگه زیاد اصرار کنید ها! ![]()

امیدوارم عکسها رو همه ببینن اونایی هم که ندیدن صبوری کنن تا ما بریم یه جا دیگه دیگه!
راستی یاسمن ۱۲ ساله شد!![]()
این تخم مرغای خوشگلو توی یه وبلاگ فرانسوی دیدم. گفتم بذارم اینجا روح هر کس که می بینه شاد بشه.
راستش من تا حالا به احساسات تخم مرغ دقت نکرده بودم ولی وقتی اینا رو دیدم با این قیافه ها کلی رفتم تو فکر!!!!! اون طفلکی هم که شکسته وضع روحی اش خیلی خرابه.

ایناهاش همین فسقلی رو می گم که ایجوری مظلوم مظلوم داره نیگا می کنه:

دیگه خودتون تصور کنید وقتی پخته می شن به چه شکلی در می آن. البته لازم نیست تصور کنید. این مادر مرده ی طفلکی رو ببینید که داره چه دردی می کشه! آخی!!!! واقعاً از این به بعد بیشتر به تخم مرغ فکر خواهم کرد!

راستی قلاب بافی بودن اینا یا بافتنی؟ آخه من زیاد تخصصی در این زمینه ندارم!!!!!
عکسشو ببینید تا بعداً بیام دستورشو بذارم.![]()

اینم برش خورده شه:

سازنده ی شارلوت : شادی خانوم
دارنده ی تولد: همسر شادی خانوم
عکاس و دارنده ی دوربین: دوست همسر شادی خانوم و خود شادی خانوم!!!!!
جای همه دوستان خالی کلی دچار غم غربت و این حرفا شدم. اولش که داشتم بیچاره می شدم ولی الان بهترم و نسبتاً عادت کردم. فکر کنم تا دو سه هفته دیگه همه چیز برام راحت تر باشه. به هر حال فعلاً فقط اومدم بگم نگران نباشید زنده ام هنوز. به این می گن اعلام موجودیت!![]()
اینم یه سری عکس از شهر جدیدم : الجزیره. بعداً می آم و درباره اینجا می نویسم.








ما دیروز برگشتیم. امروز تولدم بود. ۳۰ مرداد. ۳۱ ساله شدم. به خودم تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی رو شروع کنم با کلی اتفاقای خوب که توش می افته!
این کیک خیلی بامزه رو که یکی عکسش رو برام فرستاده بود به عنوان کادوی تولد خودم به خودم عکسش رو می ذارم اینجا.

امروز عصر چند تا از دوستای خیلی عزیزم که تک تکشون برام اندازه ی یک دنیا ارزش دارن یه مهمونی سورپریز جشن تولد توی خانه هنرمندان برام گرفته بودن. کیک و کادو و بند و بساطی که بیا و ببین. با همسری هماهنگ کرده بودن و این طفلک از دیروز خودشو نگه داشته بود و به من نگفته بود. آخه همسری هیچی و نمی تونه بیشتر از یک ربع به من نگه و قایم کنه!![]()
خیلی خوب و عالی بود و کلی حالمو خوب کرد. مسافرت هم عالی بود . جای همه خالی!!!!!
اینم چند تا عکس از ماجرای سفر به شمال کشور:

من و همسری و سروش پسرعمه ی همسری بالای تله کابین لاهیجان

نمایی از مزارع چای و کوههای سرسبز و خونه ها و دشت و خلاصه همین چیزا که می بینید از بالای تله کابین لاهیجان

من توی برنجزار درو شده تو ده سند تو مسیر رشت- فومن

یکی از خانه های واقع در مجموعه ی خانه های سنتی گیلان در جنگل سراوان

یکی از خانه های واقع در مجموعه ی خانه های سنتی گیلان در جنگل سراوان با عنوان خانه ی کدخدا

دستگاهی برای خشک کردن چای که در زمانهای قدیم در روستاهای گیلان از آن استفاده می شده. در طبقات که کف توری دارند چای سبز را ریخته و از زیر حرارت می دادند و دائما جای طبقات را جابه جا می کردند تا به برگهای چای حرارت یکسان برسد و برگها کم کم خشک شوند. می تونیم بگیم چای خشک کن کشویی!!!

نمایی عمومی از روستای ماسوله که حالا تقریبا برای خودش شهری شده!!!!

عکسی از بالاهای تله کابین نمک آبرود که خیلی شیب باحالی داشت!

شخص شخیص گوساله که چهره اش بسی بر دل ما نشست ولی ایشان اجازه ی عکس یادگاری همراهشان ندادند و ناچارا عکس پاسپورتی از ایشان برداشته شد!
اینم دو تا عکس که از یه سایت آشپزی خارجی گرفتم و مواد داخل سیب زمینی تنوریش با دستور من فرق داره ولی به هر حال هم خانواده هستند!!!!!!!!


