تبليغاتX
روی میز آشپزخانه
روی میز آشپزخانه
برای من آشپزی کار دلپذیری یه.... شما چطور؟!

دوستان عزیزم و هر کسی که به اینجا سر می زنه و لطف می کنه.... من مدتی نخواهم نوشت. درگیر درست کردن یه سری زیورآلات هستم که خدا بخواد تا یکی دو ماه دیگه نمایشگاه بذارم. به هر حال دعا کنید که بتونم کارای خوبی درست کنم و  بعدها فروش هم داشته باشم.... ممنون از همه ی محبت ها.

                                 

تو مدتی که نیستم سر می زنم و پیغام ها رو می خونم. اگه اون وسطا وقت کنم به دوستام هم سر می زنم. همه مواظب خودتون باشید. نرفته دلم برای وب بازی تنگ شدها!!!! تا اشکم درنیومده فعلاً .... خداحافظ شما و آرزوهاتون باشه!

پ.ن: دوست گلم که در مورد راست کلیک عکس ها برام پیغام خصوصی گذاشته بودی. من با گذاشتن یه سری کد جاوا توی قسمت کدهای وبلاگم این کار رو کردم. اون کدها رو الان نمی تونم از قالب جدا کنم  چون نمی دونم از کجا شروع و کجا تموم می شن، ولی اگه تو اینترنت سرچ کنی کد جاوا برای بستن راست کلیک پیدا می کنی. 


نوشته شده در تاريخ نوزدهم آبان 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
سلامی چو بوی خوش آشنایی

من اومدم!!!!

خوش اومدم!!!!

فعلاً گرهی از کار ما باز نشده اما من خوبم. زندگی ادامه داره. منم که خدا بخواد ادامه دارم....همچون بادبادکی دنباله دار.

ای بابا نزده به سرم. گفتم دور هم هستیم کمی بخندیم. خیلی وقته نخندیدیدیم!

حالا.....

عرض کنم که در این پست خبری از دستور غذا نیست....چرا که دیروقته و بنده خوابم می آد. فردا هم امتحان زبان دارم و هنوز لای کتاب رو لطف نکردم باز کنم. گفتم بیام خودی نشون بدم و برم بخوابم. برای امتحان هم خدا خودش بزرگه.

شب حضرات عالی.....

داشت یادم می رفت.

این دو تا گوشواره خیلی بامزه ان. ببینین و حالشو ببرین. اگه تو ایران بود من واسه خودم می خریدم! من دو تاش رو دوست دارم ولی این آوکادو رو که لنگه به لنگه است بیشتر تر دوست دارم! شما جی؟

راستی چون الان در حالت غش هستم جواب هیچ کدوم نظرها رو نذاشتم. نزنید بابا. بعداً می ذارم. شب خوش.


نوشته شده در تاريخ چهاردهم شهریور 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
سلام دوستای گلم.

ممنون از اینهمه تشویق و محبت و مهر و خلاصه همه حرفای خوب. به خدا شرمنده شدم. همه ببخشن که یه هفته طول کشید تا بیام و تشکر کنم....امیدوارم که ببخشین واقعاً دلم نمی خواست بیام تو وبلاگم تا زمانی که حالم بهتر شه....می خواستم دور از همه ی نظرها تصمیم بگیرم.

به هر حال وبلاگ هنوز هست. منم هستم. مشکلات هم هستن.

می نویسم تا ببینم خدا و خلق الله چی می خوان.

بازم یک دنیای بزرگ بزرگ ممنون از اینهمه محبت. فکر نمی کردم اینقدر خاطرخواه داشته باشم. کلی دچار رقت قلب شدم!!!!

شاید کمی دیر به دیر آپ کنم تا اوضاع روبراه شه ولی به هر حال نمی تونم این همه لطف رو ندیده بگیرم و اینجا رو ببندم. فعلاً هستم و امید که باشم.

همه تون رو دوست دارم.

تو پست بعد با دستور غذا می آم. 


نوشته شده در تاريخ هفتم شهریور 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
1. دیروز تولدم بود.... اما من فعلا غمگین تر از اونم که پست جدید بذارم. 

2. از شما خوانندگان این وبلاگ کسی هست که تو کشورهای فرانسه زبان در حال ادامه تحصیل باشه. اگه هست می شه آدرس ای میل برام بذاره که یه چند تا سوال بپرسم.

3. کسی دکتر مغز و اعصاب خیلی خوب می شناسه؟

4. نظرتون درباره ی این که این وبلاگ تعطیل بشه چیه؟!

5. اصلا تا حالا غذایی از این وبلاگ درست کردین؟ این وبلاگ تاثیری بر آشپزی یا زندگیتون داشته؟

6. حالم خرابه.

7. چرا هر کس می بینه این وبلاگ آمار بازدیدش زیاده می خواد تبادل لینک کنه...اونم وبلاگایی که هچ ربطی به من ندارن؟ آدم غصه اش می گیره از اینهمه نوشتن و بعد توجه همه به اون آمار جلب شدن!

8. شاید زود پشیمون شم و این پست رو پاک کنم.


نوشته شده در تاريخ سی و یکم مرداد 1388 توسط آشپز مدرن: شادی

دو سال پیش خدا روز تولد من این قلی جون رو به صورت کادو شده از طرف یکی از دوستام به من و همسری داد. خلاصه از اون روز ما دارای فرندی قلی نام شدیم که خیلی نو بود و حالا یه کمی کهنه شده!!!!

این قلی جون جونی رو اعظم جونم که دخترعموی جان منه و تِکِه طلایی یه که خودش می دونه و خودم....خیلی دوست داره. دفعه ی پیش که با هم حرف می زدیم گفت عکس قلی رو بذار تو وبلاگت. منم گفتم چشم تو پست بعدی می ذارم. خلاصه دیدم  خوبه چون قلی لازانیا زیاد دوست داره این عکسش رو که با لازانیاست بذارم و اسم این لازانیا رو بذارم لازانیای قلی جون.

البته بگم که این قلی خیلی مورد توجه پدر جانشه و هر وقت من می ندازمش تو بغل همسری شوتش می کنه به دیوار. احتمالا همسری فکر می کنه این کار هم برای تخلیه روانی خودش خوبه هم تخلیه روانی قلی!!!!! شایدم داره تمرین بچه داری می کنه واسه بعدی ها! خلاصه محبت این پدر به این پسر تمومی نداره. از کجاش بگم براتون.

حالا هم مدتی یه قلی جون در گوشه ای خاک می خوره و من وقت نمی کنم براش قصه بگم و باهاش حرف بزنم. راستش اگرم وقت کنم زیاد حوصله اش رو ندارم. در نتیجه. هر وقت اعظم جون دور و بر خونه ی ما پیداش بشه اون روز قلی جشن می گیره، چون بعد از مدتها یکی بغلش می کنه و باهاش حرف می زنه و بالا پایین می ندازدش!!!!

اینم عکسای پرسنلی قلی جون برای اعظم جون و اهالی این وبلاگ + دستور لازانیا!

و اما لازانیای خانوادگی ما:

مواد لازم

لازانیا یک بسته

گوشت چرخ کرده ۴۰۰-۵۰۰ گرم

پیاز یک دونه

فلفل دلمه ای نصف یک دونه

قارچ هر چقدر دوست دارین

نخودسبز و ذرت پخته به دلخواه

رب یکی دو قاشق

سس سفید در حدی که هر ردیف لازنیا سه چهار قاشق بریزین. حدوداً می شه نصف لیوان

نمک و فلفل و ادویه مورد علاقه تون

پنیر پیتزا

روغن

روغن رو توی تابه داغ کنید. پیاز رو خورد و باهاش سرخ کنید. فلفل دلمه ای رو خورد کرده و ریخته و کمی تفت بدین. گوشت چرخ کرده رو بریزین و تفت بدین تا رنگش کامل برگرده. رب اضافه کرده و بازم تفت بدین.

در این حین اگه قلی اذیت می کرد و مامان مامان راه انداخته بود در راستای حمایت از حقوق کودکان یه دونه بزنین تو سرش و شوتش کنید به دیوار آشپزخونه!!!

بعد ادویه ها و نمک و فلفل رو بریزید و نصف لیوان آب اضافه کرده و بذارین رو شعله کم بپزه تا جایی که آبش کاملاً کشیده بشه (قلی رو نمی گم ها!!!)

قارچ رو جدا سرخ کنید.

توی یه قابلمه بزرگ آب بریزین و بذارین جوش بیاد. کمی نمک و روغن اضافه کنید. لازانیا ها رو دونه دونه و به صورت متقاطع بندازین تو آب. بذارین به مدتی که روی بسته لازانیا نوشته توی آب بجوشه و بعضی وقتا با چنگال بلند ورق های لازانیا رو تکون بدین که به هم نچسبه. بعد با آب ولرم آبکش کنید.

کف یه ظرف نسوز رو کمی چرب کنید. یه لایه لازانیا بذارید. روش مایه ی گوشتی رو بریزین و روش نخود سبز و ذرت و قارچ رو بریزین. روش کمی سس سفید بریزین و بعد لایه بعدی رو بذارین. همینطور ادامه بدین تا ردیف آخر.

روی همه ی اینا پنیر رو بریزین.

بذارین تو فر با حرارت ۱۸۰ درجه تا یک ساعت بمونه. با ماکروفر هم با درجه متوسط فکر کنم نیم ساعت کافی باشه ولی بازم خودتون سر بزنید، دقیق نمی دونم.

در ضمن سعی کنید روی لازانیاتون مثل مال من زیادی برشته نشه!!!!

نوش جان.

قلی جان ما هم از اون طرف خونه داره داد می زنه از طرف منم بگو نوش جان.

نوش جان: اینم از طرف قلی جان.

دستپخت و عکس: مامان قلی!


نوشته شده در تاريخ بیست و هفتم مرداد 1388 توسط آشپز مدرن: شادی

جمعه ای که گذشت من و همسری یه تور راه انداختیم با تور لیدری بابام که کوهنوردی بس حرفه ای یه و شرکت کنندگی! دوستام رفتیم دشت هویج. خیلی برای تغییر روحیه مون خوب بود. من تا حالا دشت هویج نرفته بودم. تمام مسیر پر از درختای گیلاس بود. دو ساعتی راه رفتیم و کلی غر زدیم ولی یه دفعه روی یه بلندی که رسیدیم دیدم یه دشت بسیار زیبا جلوی چشممون پیدا شد. انقدر آدم ناگهانی دشت رو می بینه که شوکه می شه. علف ها بلندیشون تا زانوی آدم و بالاتر بود. هر تیکه ی دشت با یه نوع گل پر شده و رنگ امیزی شده بود. صورتی و زرد و سفید و بنفش تو زمینه ی سبز. هوا هم که عالی. خلاصه خیلی خوب بود. اونجا هم یادتون بودم و تند تند عکس گرفتم که بذارم اینجا شما هم ببینید.

راستی تا یادم نرفته اینم بگم این دشت بعد از لواسون تو ده افجه است. یه مسیر نسبتا آسون کوهنوردی داره و بعد دشته. البته گویا با ماشین هم می شه تا اون بالا رفت چون اونجا ما تو علف ها پاترول هم دیدیم. جل الخالق این تکنولوژی چه می کنه!!!!

این شما و این دشت هویج که هر گوشه اش یه رنگه.... البته من نتونستم از بخش گلای صورتی اش عکس بگیرم. موبایلم پر شده بود خوب:

اینم گل های سفید از نزدیک:

زردها:

قاصدک جان منو یاد این شعر انداخت از اخوان ثالث با صدای زیبای شجریان.... چقدر خوب و برای امروز ما گفته :

قاصدک هان چه خبر آوردی

از کجا

وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی

اما

گرد بام و در من

بی سبب می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری

نه ز دَیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من

همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید

که دروغی تو

دروغ

که فریبی تو

فریب

قاصدک هان ولی

راستی آیا رفتی با باد؟

با توأم آی کجا رفتی آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندد

اندک شرری هست هنوز

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

 

گل های پفکی که پای یه صخره ی بزرگ دراومده بودن که من  دور از همه ی صداها و آدمها روش دراز کشیدم و یادم اومد گرمای خورشید یعنی چه، صدای طبیعت یعنی چه، وز وز یه مگس، آواز غریب یه پرنده. هوهوی ملایم باد یعنی چه..... یادم اومد جهان چه جای زیبایی برای زندگیست و ما چطور به یه سطل آشغال عظیم مبدلش کردیم. جایی که می شد توش همدیگه رو دوست داشته باشیم ولی فقط تونستیم تخم نفرت و ترس توش بکاریم. گاهی دلم می خواد تو دوران پارینه سنگی زندگی کنم. شاید من متعلق به حالا نیستم. شاید زیادی احساساتی ام. شاید..... 

من این گل ها رو خیلی دوست دارم:

هیچوقت توی پست های قبلیم نگفته بودم که من حیوونات رو چقدر دوست دارم نه؟؟؟ خیلی خیلی زیاد.

این بز سفید جانه. صاحابش گفت سه سالشه. مادرش هم کمی اونورتر خوابیده بود. مادرش پنج سالشه. یعنی دو ساله بوده این خوشگله رو به دنیا آورده. ببینم کدومتون جرأت دارین تو دو سالگی بچه دار شین؟!

اینم خر غمگینه. من و همسری این اسمو گذاشتیم روش. البته ظاهراً کمی هم خجالتی یه:

اینم گیلاسهای اونجا که قابل مقایسه با بهترین گیلاسی که تهران می فروشن هم نیست. یعنی عالیه!

تموم شد. اگه تونستید برید. حیفه اینجا رو آدم نبینه. به خصوص که هم آب و هواش عالیه هم روحیه ی آدم عوض می شه.


نوشته شده در تاريخ بیست و دوم تیر 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
 تا تموم شدن این غائله نه می خوام و نه می تونم چیزی بنویسم.

باورم نمی شه. همین دیروز تو خیابون آزادی بودم. همراه مردم که میتن و آروم بودند و احترام می خواستن، توجه می خواستن، درک و شعور می خواستن. چرا آدم کشی؟ چرا؟ این کابوس 18 تیره که داره تکرار می شه اونم با این ابعاد؟ خدا به خانواده ی رفتگان صبر بده که به خاطر داشتن یک علامت سوال در ذهنشون جونشون رو گذاشتند.

متاسفم.

برای خودم و برای همه مون که مجبوریم تاب بیاریم....اینجا.... در کشوری که آزادی در اون نزدیک به مطلقه (به قول جناب رییس جمهور)....فقط متاسفم.

همین و بس.


نوشته شده در تاريخ بیست و ششم خرداد 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
نمی دونم چی بگم. نمی دونم اسمش رو بهت بذارم، خشم بذارم، غم ذارم..... نمی دونم.... کجای جهان زندگی می کنیم و به چه دلخوشی؟!
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم خرداد 1388 توسط آشپز مدرن: شادی

بعله. داشتیم کیکی می پختیم و در ذهن خود تصور کرده بودیم که فردا تولد دوسالگی وبلاگمان است. گفتیم سری بزنیم به آرشیو مطمئن شویم و دیدیم عجب مادر فراموشکاری هستیم ما!!!! دو سال گذشته و ما هنوز نمی دانیم وبلاگمان ۲۳ اردیبهشت متولد شده نه ۲۴ اردیبهشت. خلاصه کلی خجالت زده شدیم. اما خدا را صد هزار مرتبه که درست کردن کیک مقارن با این روز شد و کیکه آبروی ما را خرید!!!!!

                                  

و اما ....

 کیک باقلوایی که امروز برای این وبلاگ جان پختم از کجا آمده؟

                             

جریان از این قراره که من تو الجزایر چون وقت خالی و بیکاری زیاد داشتم یکسره در حال سرچ نمودن بودم. اونجا برای اولین بار با تایپک مامانای هنرمند نی نی سایت اشنا شدم . این تایپک رو نجما جون درست کرده یا به قول معروف بنیان گذارش بوده و در اون جمعی از خانومی هنرمند دستورای آشپزی می ذارن و تجربیاتشون رو با هم رد و بدل می کنن.  اونجا که بودم هر از گاهی سر می زدم. ایران که برگشتیم خودم هم  عضو شدم و بیشتر می خونم. خلاصه جای خیلی خوبیه. سر بزنید که پشیمون نمی شید. برای دیدن این تایپک اینجا کلیک کنید: مامانای هنرمند و هنر دوست

راستی  فروم یه سایت به اسم بانو هم خیلی از دستورای دوستانی رو که اینجا می نویسن کپی کرده منظورم اینه که کسایی که اونجا می نویسن کپی کردن مثلا خانومی با اسم کاربری عروسک. هر چقدر هم نویسنده ها اعتراض کردند نه تنها فایده ای نداشت بلکه مدیر سایت به جای رسیدگی به موضوع شناسه کاربریشون رو غیرفعال کرد. برای حمایت از نی نی سایت که واقعا جای به درد بخوری یه همه ی اینا رو نوشتم.

                                    

و اما بهارگل خانومی یه دستور کیک باقلوا توی دستورات اونجا گذاشته بودن که بنده اومدم امروز امتحان کنم که الکی الکی شد کیک تولد وبلاگ بنده. خدا رو شکر که ارشیوم رو چک کردم وگرنه بچه افسردگی می گرفت

دستور این کیک رو اینجا می تونید ببینید.

در ضمن تا یادم نرفته بگم که دستوراتی که خانمهای هنرمند توی این تایپک می ذارن توی یه وبلاگ جمع اوری شده. این وبلاگ هست: نی نی سایتی های کدبانو!

                                   

سر بزنید که پشیمون نمی شید.

منبع: تایپک مامانای هنرمند و هنردوست نی نی سایت.

کیک پز و تولد گیر:آشپز مدرن یعنی همون شادی دیگه!


نوشته شده در تاريخ بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط آشپز مدرن: شادی

بعد از برو بیا فراوون و هی عضو شدن تو این سایت و تو اون سایت تصمیم گرفتم همینجا بمونم چون سرورهای ایرانی تقریبا فرقی با هم ندارند و همه شبیه همند. و خارجی هم از نظر رسم الخط و نقطه گذاری زبان فارسی و یه سری جزییات دیگه برای فارسی زبانان مشکل دارند. مثل اینکه باید با بلاگفا آشتی کنم و همینجا بمونم. خودمم لوس نکنم دیگه!!!!

البته دلم می سوزه چون یه عالمه اطلاعات لینک ها و دسته های غذاها و پست ها رو جابه جا کرده بودم که خوب هنوز ۱۰ درصد این وبلاگ هم نبود. و منم دیدم که این کار هم کمرشکن و طاقت فرساست و هم در نتیجه چندان تفاوتی جز خسته شدن نداره در نتیجه تو همین خونه می مونم! یه دستی به سر و روش می کشم و همینجا می مونم و برای دوستای گلی می نویسم که به آشپزی به عنوان هنر اعتقاد دارن.

به هر حال از همدلی ها و همراهی همه ممنون.

بیچاره وبلاگم این چند روزه چه استرسی گرفته بود تازه اونم کی؟ نزدیکای سالروز تولدش. ای بابا من چه مامان بدی ام برای این طفلک. می خواستم بذارمش سر راه؟! باید بهش تبریک بگم که آخرش تونست دوباره دل منو به دست بیاره. سعی می کنم عکسای پستای قبل رو به مرور زمان دوباره آپلود کنم فقط مشکل اینه که من همه ی عکس ها رو ندارم و اگه تو اینترنت هم نیابمشون با ید از خیر بعضی ها بگذریم. ببینیم چه می شه. هر چه بادا باد.

به ز.دی می ام و تند تند هم اپ می کنم. ممنون که به من دلگرمی می دین. اونم تو دنیای سرشلوغی که همه مون داریم و هر ثانیه یک مون دچار ناامیدی و افسردگی می شیم.

با این دعا که همیشه من انرژی نوشتن دستورهای جدید و شما انرژی درست کردن و خوردنشون رو داشته باشین پستم رو به پایان می برم و در خدمتتون هستم!

یه پیشنهاد: می خوام به بخش موضوعات وبلاگ دو بخش اضافه کنم که به کمک و همراهی شما نیاز دارم:

۱. غذاهای شما:

دستورغذاهاتون رو با عکس بفرستید تا من بذارم تو وبلاگ البته به اسم خودتون.

۲. دستپخت شما:

عکس غذاهایی که از این وبلاگ درست کردین برام بفرستید و تجربه ای که به دست اوردن و نظرتون رو درباره ی اون غذا برام بفرستید تا بازم به اسم خودتون بذارم اینجا.

به امید پختن و خوردن یه عالمه غذای جدید: شادی خانوم


نوشته شده در تاريخ بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط آشپز مدرن: شادی

دو جا برای وبلاگ نوشتن و اسباب کشی درست کردم. جفتشون صفحه مدیریتش فیلتر شده. آدم چی باید بگه. واقعا جونم در اومد تا کلی اطلاعات جا به جا کردم. خلاصه که پروسه اسباب کشی ما بابت فیلترهای بیمزه و بی فایده مدام عقب می افته. ولی منو بکشن دیگه تو بلاگفای بی نظم نمی نویسم. فعلا کمی استراحت کنم تا یادم بره چه زحمت هایی کشیدم تا یه سرور ایرانی خوب بیابم و برم اونجا. در حال حاضر در حال بررسی هستم. اما مشکل آپلود عکس هم ادامه داره. آدم می ترسه از هر جا آپلود کنه درشو تخته کنن. اونوقت علی می مونه و حوضش که همه ی ماهیاش رو گربه هاپیلی هاپو کرده!!!!!!

واقعا با این اوصاف آدم از وبلاگ نویسی خسته می شه. همش با خودم می گم برای چی؟ برای کی؟ چه می دونم! دچار افسردگی بیش فعالی در زمینه ی وبلاگ نویسی شدم. فعلا که اینطوره : می گیم بچرخ تا بچرخیم. ببینیم کی کم می آره اخرش. خدا کنه کم نیارم. کلی عکس تو آرشیوم دارم که دستوراشونو بذارم. حیفه!

یه چند روزی برم سر کار و بار خودم. برمی گردم و نتیجه رو می گم.


نوشته شده در تاريخ بیستم اردیبهشت 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
بنا بر این که بلاگفا بدجوری داره لج منو در می اره و دو بار پست بلند نوشتم و بدون ثبت کردن از صفحه بیرون اومد و رفت صفحه مدیریت ..... منم دارم رفت و روب خونه ی جدیدمو سرعت می دم که زودتر از اینجا بریم. شما هم جمع کنید که همه مهمون منید.

می گم چقدر اسباب کشی سخته ها!!!! مخصوصا وقتی صابخونه قدیمی نمی ذاره دیگه دست به سیاه و سفید بزنم!

 


نوشته شده در تاريخ هشتم اردیبهشت 1388 توسط آشپز مدرن: شادی

مثل اینکه از جایی به جز تینی پیک استفاده کردن برای آپلود عکس هم باز نتیجه نمی ده. از دو تا سرور دیگه استفاده کردم و بعضی ها باز هم نمی تونن ببینند. البته اگه اینترنتتون خیلی کم سرعته تقصیر من نیست ها! اعتراف کنید!!!!

به هر حال من دارم از اینجا اسباب کشی می کنم به یه آدرس جدید. فعلا در حال کارای مقدماتی هستم. وقتی همه ی پست ها رو انتقال دادم اونور  آدرس رو اینجا می ذارم. دارم می رم به خونه ای که خودش عکس هم اپلود می کنه، جارو هم می کنه، غذا هم می پزه، کلی هم نازتو می کشه!!!!!!!!. فکر کنم نتیجه خیلی بهتره. فقط اگه خدای نخواسته خود اون سرویس دهنده رو هم فیلتر کنن من نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم. در اون صورت فکر کنم بی خیال نوشتن وبلاگ بشم. چون کلا از این ماجراهای فیلتربازی خسته شدم. مخصوصا این که وقتی می خوام تو بعضی سایت ها یا وبلاگهای آشپزی فرانسوی زبان برم اونا هم فیلتره. و واقعا کفرم در می اد.

در این فاصله اگه فرصتی بود پست جدید می ذارم و اگر نه یه دفعه به خونه ی جدیدم دعوتتون می کنم که سورپریز شین. همه ی دوستان علاقمند به این وبلاگ رو دوست دارم.


نوشته شده در تاريخ بیست و هفتم فروردین 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
دوستان گلم

من دارم عکسای پستای قبل رو که باز نمی شند دوباره آپلود می کنم. توی کامپیوتر من عکس بعضی پست ها باز می شند و بعضی ها نه.

می خواستم خواهش کنم هر کس از اینجا بازدید می کنه یه نیگاهی به آرشیو مطالب بر اساس تاریخ بندازه. من تا آخر مهر ۸۶ رو آپلود مجدد کردم. اگه هر کس که اینجا می اد لطف کنه و یه نیگاهی بندازه ببینه اینا تو کامپیوتر خودش  نشون داده می شه یا نه.... و همینطور ماه های بعد کدوما دیده نمی شند ممنون می شم.

ممنون می شم اگه کمی برای کمک به وضعیت عکسای این وبلاگ وقت بذارید  و به من خبر بدید که چه کنم!!!! از چه ماهی به بعد دیده نمی شه که دوباره آپلود کنم!

در ضمن:

 عکسای دو سه تا پست آخر دیده می شند؟؟؟ مشکلی نیست؟؟؟

مرسی.


نوشته شده در تاريخ بیست و دوم فروردین 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
ای بابا عکس تمام پست های  قبلی دیده نمی شن که!!!! آخه من نمی فهمم فیلتر کردن یه سایت آپلود عکس که خیلی هم تو ایران پرطرفداره چه معنی می ده؟؟؟

خلاصه بعله کارمون در اومد.... نشستیم داریم این عکسای سابق رو که با تینی پیکِ فیلتر شده، لود شده بودند با سرور جدید لود می کنیم و شکر خدای خود را میکنیم که در مملکتی زندگی می کنیم که سرشار از آزادی در دنیای مجازی و غیر مجازی است.

لطف کنید و برداشت سیاسی از حرفای من نکنید که حالم از سیاست و سیاستمدار به هم می خوره.

فقط خواستم بگم اگه عشق به آشپزی و این وبلاگ نبود صد سال با این کمردرد نمی نشستم اینا رو دوباره آپلود کنم.

همین.

تمام.


نوشته شده در تاريخ هجدهم فروردین 1388 توسط آشپز مدرن: شادی
عیدتون مبارک.

آرزوی سال خوب و شاد و پر آرامشی رو برای همه تون دارم. و برای خودم هم.

این دستور غذاها رو داشته باشین تا عید بازی تموم شه و برگردم دوباره.

پوره میوه

سالاد الفتوش

کروکت سیب زمینی

دسر بنفش

زرشک پلو با مرغ

کباب تابه ای

رولت شکلاتی

خوراک میگو

پاستا با قارچ و کوفته ریزه

مرغ برشتوکی

دسر لیوانی بستنی ساده

میگو و بادام زمینی

رولت فوری گوجه و پنیر خامه ای

پلو زعفرانی مرغ و لوبیا سبز

گراتن بارسا

کوسکوس

ترشی صورتی

شیرینی بیسکوییتی عید

این هم دستور غذاهای سال قبل ترش:

دستور غذاهای سال 86

خوش باشید!


نوشته شده در تاريخ سی ام اسفند 1387 توسط آشپز مدرن: شادی

طبق قول و قرارهای قبلی گفته بودم که تعریف می کنم چه مشکلی برامون پیش اومده.

ما الان ایرانیم. یه هفته ای هست که برگشتیم.

 روز۲۷ ژانویه یعنی ۸ بهمن یه اتفاق خیلی بد برای ما افتاد. یه  دزد خونه مون رو تو الجزیره  زد. دار و ندارمون رو بردن. دوربین عزیزمون رفت. کیف همسری که پر از مدارک و اسناد بود و از اون مهمتر پاسپورت و شناسنامه و اجازه ی کار....... پلیس اومد. تحقیق و انگشت نگاری و چی و چی.... ولی تا حالا خبری از دزد و دوربین و بقیه چیزا نشده.

 مجبور شدیم برگردیم تا دوباره همسری مدارکش رو المثنی بگیره.

اوایل خیلی حالمون گرفته بود. اما الان خوبیم. ضایعه اسف باری که به این وبلاگ مربوط می شه از دست رفتن دوربین خوبمون بود که همه ی عکسای این وبلاگ رو با اون می گرفتم.

خلاصه این که برای همین نمی نوشتم چون به هم ریخته بودم. 

تا یه مدتی می تونم از عکس غذاهایی که تو آرشیو دارم بذارم و بعد از اون نمی دونم این وبلاگ رو ادامه بدم یا نه!!!!! چون بی عکس خوب وبلاگ آشپزی هرگز!!!!

شاید هم تا اون موقع خبری از دزد شد و پلیس اونجا پیداش کرد و ما هم به وبلاگ نویسی ادامه دادیم. خدا رو چه دیدی!!!! شاید هم یکی یه دوربین خوب به ما هدیه داد! بازم خدا رو چه دیدی!!!!!

اینم عکسی برای خداحافظی از اون مرحوم!


نوشته شده در تاريخ ششم اسفند 1387 توسط آشپز مدرن: شادی

این وبلاگ مدتی به روز نمی شه.

نمی دونم چه مدتی!!!!

فردا نوشت برای اطلاع نگران ها و کنجکاوها: من هیچ جا نمی رم و حالم هم خوبه. فقط حوصله ی نوشتن ندارم. شاید تا هفته ی دیگه با حوصله شدم. گذاشتن این پست برای اطلاع رسانی بود و بس. 

پی نوشت در تاریخ ۱۰ بهمن: اتفاق بدی برای ما افتاده و مشکلاتی به وجود آورده که پیگیر اونها هستیم. فعلاً نمی تونم بنویسم.


نوشته شده در تاريخ یکم بهمن 1387 توسط آشپز مدرن: شادی
فقط در این حد فرصت دارم که با شما دوستای گلم خداحافظی کنم.

من و همسری داریم از ایران می ریم. می ریم الجزایر.

نمی دونم تا کی اینترنت ندارم ولی وقتی دارا شدم زود برمی گردم.

همه ی نبودن ها و سرم شلوغه ها هم بابت این بود که مشغول کار و بار رفتنمون بودم.

سر بزنید .... برمی گردم بابا! حالا چرا گریه می کنید؟؟؟؟ اوا.... نمی رم که دیگه نیام!!!!!

ممنون از لطف همه... نگرانی ها و محبت های همه. همه تون رو دوست دارم. منتظر باشین که با یه غذای درجه یک برمی گردم

مواظب خودتون باشین تا من بیام.


نوشته شده در تاريخ بیست و هشتم مهر 1387 توسط آشپز مدرن: شادی
همین الان همسری زنگ زد. ماشین گیر آورده. گفت چمدونا رو ببند بریم شمال. اومدم یه خدافظی فوری کنم. نمی دونم تا کی نیستم. احتمالا تا آخر هفته دیگه. اومدم سریع آپ می کنم. همه تونو دوست دارم.

نیلسا جونم ممنون از نگرانی ها و محبتت.

خاله جان فرصت نشد بیام حضوری خدافظی.

بپرم چمدونا رو ببندم که خیلی به شب نخوریم!!!!

از لطف همه ممنون. تعطیلات خوش بگذره.


نوشته شده در تاريخ بیست و چهارم مرداد 1387 توسط آشپز مدرن: شادی

حالم زیاد خوب نیست. یه مدتی آپ نمی کنم. باید استراحت کنم.

پی نوشت در روز ۱ شنبه ۲۳ تیر ۸۶: نه خیر من قصد نی نی دار شدن ندارم. فقط کمرم درد می کنه و نباید زیاد اینجا بشینم. همین.

پی نوشت دوم در شب ۱ شنبه ۳۰ تیر ۸۶: بهترم. ممنون از احوالپرسی همه و نگران نباشید.
برمی گردم! اما کی؟ نمی دونم!

یه سوال: کسی دکتر با تخصص کایروپراکتیک که خیلی خوب باشه و دیر وقت نده و شلوغ نباشه می شناسه؟ کسی تا حالا پیش دکتر با این تخصص رفته؟ نتیجه چی بوده؟

یه جواب: یه نفر تو کامنت ها گفته چرا من از مامان شدم می ترسم؟؟!!! ای بابا! چرا شایعه سازی می کنید. من کلی هم پایه ی مامان شدنم ولی فعلا شرایط من و همسری جوری نیست که یه جوجه به جوجه های دنیا اضافه کنیم!!!!


نوشته شده در تاريخ بیست و یکم تیر 1387 توسط آشپز مدرن: شادی
نظر به این که بنده باید استراحت خفنی بکنم تا خوب بشم بنابراین مدتی به وبلاگای دوستان سر نمی زنم و فقط می آم آپ می کنم. به هر حال شرمنده ام مادر! و دیگه از همه ی راهنمایی هاتون ممنونم!
نوشته شده در تاريخ سوم اردیبهشت 1387 توسط آشپز مدرن: شادی

سلام دوستای گلم. ممنون از نظراتتون و شرمنده که به هیچ کس سر نزدم و جوابی ندادم.

ما تو بندر خونه ی دختردایی جانم بودیم و خیلی زیاد اذیتش کردیم آخه یه قوم بیست و چند نفره ی شلوغ پلوغ بودیم تو یه خونه ۷۰ متری! خلاصه خیلی طفلک زحمت کشیده بود. این دختردایی جان بعد اومدن ما از بندر برای بردن دخمل کوچولوش به دکتر میاد تهران و مامانم یه روز دعوتش کرده بود و من که پر از عنصر قدردانی بودم می خواستم دخترشو بغل کنم و در یک دولا شدن بی مقدمه  ناگهان کمرم گرفت.

این اتفاق سه شنبه هفته پیش افتاد و از اون روز من کمر درد دارم و به روی خودم نیاوردم. البته تو وبلاگم به روی خودم نیاوردم.

یکی دو روز اول وحشتناک بود و تا روز سوم نمی تونستم صاف بایستم و دولا راه می رفتم. هشتاددرصد روز رو هم تو رختخواب بودم. نتیجه اینکه بعد از سه تا آمپول و یک بسته قرص که از دکتر عمومی گرفتم شنبه رفتم دکتر متخصص و تا آخر این هفته بهم استراحت مطلق بدون لحظه ای بلند شدن داده و بعد هم ام آر آی و .....

الانم همسری خونه نیست و من دور از چشم اون نشستم این اطلاعات رو به دوستام می رسونم آخه مردم بس که درازکش بودم. احساس می کنم دنیا برام حالت افقی پیدا کرده!

خلاصه یه مدتی نیستم تا تکالیفم روشن شه. الانم داره درد می آد و باید بپرم تو رختخواب.

دعام کنید که دیسک نباشه آخه من هنوز خیلی جوونم!


نوشته شده در تاريخ بیست و هفتم فروردین 1387 توسط آشپز مدرن: شادی
 عید همه تون مبارک.

                                                  

 امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین.

                               

 من فردا می رم مسافرت و تا 16 فروردین تهران نیستم اما دستور غذاهایی رو که به نظرم بهترین ها بودند در سال گذشته، براتون می ذارم که استفاده کنید. خوش باشید.  اینم خودم که خیلی خوشم:

                                                           


 میلک توت فرنگی

زیتون پرورده

سیب زمینی تنوری

خوراک مرغ و بادمجان

فوکاچیا

پوره سیب زمینی و سویا

پنیر طعم دار

معجون

تالیاتلی با سس قارچ و خامه

ته چین قالبی مرغ و زرشک

دسر دو رنگ

ماهی با سس خامه و بادام

سالاد میوه

کاری بادمجان توپر

شکلات داغ

کشک بادمجان ورقه ای

مرغ زعفرانی

کیک مرغ و ترخون

دوپیازه میگو

گراتن مرغ

سوپ جو پرک

کیک باقلوا

شیرینی خشک بادامی

دو جور ساندویچ ساده با ژامبون

تارت شکلات و پرتقال

                                       


نوشته شده در تاريخ پنجم فروردین 1387 توسط آشپز مدرن: شادی
من زنده ام ....

حالم خوبه.....

فقط اندازه ی ده دقیقه هم وقت سر خاروندن ندارم که بیام پست جدید بذارم.

حسابی مشغول خونه تکونی ام. همسری اونور خونه رو گرفته.... من اینورشو .... حالا نتکون کی بتکون!

وقتی هم که اون خونه نیست خودم مثل رستم تنهایی می تکونم. بازم حالا نتکون کی بتکون!!!!

خلاصه فقط می خواستم اعلام کنم که بنده همچنان وجود خارجی دارم و به محض پیدا کردن ده دقیقه وقت برمی گردم و به همه سر می زنم و پست جدید می ذارم.


نوشته شده در تاريخ نوزدهم اسفند 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

من یه عالمه نوشته بودم پاک شد

حالا مختصرش می کنم. قراراه جوابام رو برای شرکت تو یه بازی بدم که کیانای گلم منو دعوت کرده.

هفت تا آهنگ مورد علاقه برای من خیلی کمه. شاید بیست تا اگه بود راحت تر جواب می دادم. به هر حال خیلی از آهنگایی که دوست دارم اینجا نیستند و نمی دونم چه کنم.

من از ۱۶ سالگی گوش دادن به ترانه های برون وطنی رو تقریبا کنار گذاشتم و مگه اینکه یه موردی خیلی جذاب باشه که گوش بدم. سلیقه من در گوش دادن به موسیقی سنتی با صدای شهرام ناظری شکل گرفت که تقریبا تمام آهنگهاش رو دوست دارم. بعد از اون طیف وسیعی از موسیقی  از کلاسیک و جاز و بلوز و رپ تا فولکلور و کلیسایی و....تو خارجی ها گوش دادم. تو ایرانی ها هم عمدتا ترانه های قدیمی و سنتی گوش دادم. موسیقی های فیلمهایی که خیلی دوست دارم هم هستند که شامل این بازی نمی شن. خلاصه موسیقی خیلی گوش می دم و خیلی چیزا رو دوست دارم. ولی الان همین هفت تا رو می نویسم که رعایت قوانین بازی شده باشه. هر کدوم رو تو اینترنت سرچ کنید می یابید.

من یه بار آدرس محل دانلودشون رو هم گذاشتم ولی پستم کامل پرید الانم حال ندارم دوباره بذارم. دیگه شرمنده

اول: یه ترانه از andrea bocelli - dulce pontes هست که اسمش هستO Mare e Tu

می تونید تو اینترنت هم تصویریش رو ببینید هم صداش رو دانلود کنید. من زمانی این ترانه رو روزی بیست بار هم گوش می دادم

دوم: بردی از یادم از دلکش و ویگن.

چقدر این ترانه زیباست ای خدا اینم تو اینترنت یابیده می شه.

سوم: عقاید نوکانتی از محسن نامجو .

من تقریبا تمام کارای نامجو رو دوست دارم. اینم محض مثال آوردم اینجا. ولی واقعا فکر می کنم نامجو داره تلاش می کنه در عرصه ی موسیقی و شعر ترانه نوآوری توی موسیقی ایرانی داشته باشه و این تلاش به نظرم قابل تقدیره.

چهارم: فریاد از شجریان.

خیلی از آلبومهای شجریان رو دوست دارم ولی این ترانه یه حال دیگه ای داره. تو اینترنت اینم پیدا می شه.

پنجم: ازLeonard Cohen این ترانه که احتمالا همه دوست دارنDance Me To The End Of Love

ششم: از  Jacques Brel ترانه ی مرا ترک نکن. فرانسه اش:Ne me quitte pas

این شماره پنج و شش هم تو اینترنت سرچ کنید می یابید.

هفتم: آخه چرا آخریشه. من کلی دیگه می تونستم ترانه ی خوشمل معرفی کنم. به هر حال حالا که زوره کل آلبوم به تماشای آبهای سپید کار حسین علیزاده رو می انتخابم.

این یکی رو نمی دونم تو اینترنت می شه یابید یا نه. بگردید که جوینده یابنده است.

و اما ترانه هایی که بدم می آد.

والله چی عرض کنم! کمتر پیش می آد که ترانه ای رو که بدم می آد برای بار دوم گوش کنم برای همین نمی تونم هیچی رو بگم فقط یه نکته ی باریکتر از مو اینجاست اونم اینه که به نظر من تمام ترانه هایی که تو تاکسی ها و تو اتوبوس های پولی می ذارن مزخرفه. البته دوستان راننده تاکسی و راننده اتوبوس و نسبت داران با این قشر زحمتکش می بخشن. خوب رودربایستی که نداریم مزخرفاته دیگه. بعدم باعث می شه سطح سلیقه ی مردم به شدت تنزل پیدا کنه منظورم تو موسیقی یه.

راستی از ناظری چیزی ننوشتم چون همون اول گفتم که من مخلص صدای ایشونم

قراره هفت نفر رو طبق قانون بازی دعوت کنم به این بازی ولی من قانون شکنی می کنم و این کارو نمی کنم چون نمی دونم آدمایی که دعوتشون می کنم به بازی اصلا دوست دارن این بازی رو انجام بدن یانه. حال کردین چه آدم دموکراتی ام من؟؟؟؟!!!!!!!

به هر حال دوستایی که دوست دارن بازی کنن همه ی دوستای اینترنتی ام رو می گم بنده دعوتشون می کنم. تک به تک اسم نمی برم اما هر کی پایه است از طرف من دعوته. بفرمایید اگرم دوست دارین درج اسم بشین بگین که رسما دعوتتون کنم.


نوشته شده در تاريخ سیزدهم اسفند 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

امروز روز خوبی یه. به دو دلیل

۱. ولنتاینه که برا خیلی ها مهمه و از همین  رسانه ی بسیار عمومی ! بهشون تبریک می گم.

۲. تولد دوست خیلی خوبمه که از اولین روزایی که این وبلاگ رو راه انداختم با هم دوست و اخت شدیم.

الینای گلم تولد

تولد

تولدت

مبارک

مبارک مبارک

تولدت

مبارک.

حیف که راه دوره. فعلا این بوسه های مجازی رو بپذیر تا زمانی که واقعی بشن

یه وقت توهم ورتون نداره فکر کنین من این کیکو درست کردم  و صف بکشین اینجا و ه در بزنین که ما دستور کیک می خوایم ما دستور کیک می خوایم ها! نه آقا! این کیک مال یه سایت اینترنتی یه و من شرافتمندانه به این موضوع اعتراف می کنم باشد که خدا ما را در آن دنیا به جاهای خوب خوبی رهنمون سازد.


نوشته شده در تاريخ بیست و پنجم بهمن 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

یه لیست کوتاه از سایت های آشپزی به زبان فرانسه و انگلیسی گذاشتم توی وبلاگم همین بغل. به مرور زمان زیادترش می کنم. اگه سایت خوبی می شناختید که به درد خواننده ها می خوره ممنون می شم معرفی کنید تا به این لیست اضافه کنم .

خیر دنیا و آخرت رو ببیند مادر!

راستی نظرتون راجع به این عمل ایثارگرانه چیه؟؟؟؟  همین معرفی وبلاگ به این دو زبان رو میگم. یه وقت نگید کاش زبانهای دیگه هم بود ها! زبان من فقط همین دوتاست بقیه رو نمی فهمم البته به استثنای ترکی که بععععععععععععععععله!

راستی من به دلیل یه سری مشکلات فعلا کمتر دیده می شم.... بعدا برمیگردم و بیشتر دیده می شم به خدا!

 


نوشته شده در تاريخ دوازدهم بهمن 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

                                                           

دو ساله ما با هم زیر یه سقف زندگی م کنیم. بعلللللللللللللله. همون روز تاریخی موعوده امروز. ما ۱۹ دی ۱۳۸۴ تو تالار قدس سر خیابون زرتشت جشن عروسی داشتیم. روز افتضاحی بود. تالار تو همه ی کارامون اذیتمون کرد از شام بگیر تا پخش موسیقی . کلی هم پول اضافه گرفت. عکسای عروسیم که پیش یه دوست انداختیم همه خراب شد آرایشم بد بود و انقدر تو ترافیک موندیم که فقط یک ساعت تو مجلس عروسی خودمون بودیم!!!! و خلاصه هر مصیبتی که بگین سرمون اومد

راستی یادم رفت اینم بگم برف می اومد اندازه ی نارنگیهمه جا برف نشسته بود. ما رو که با بوق بوق و دست دست رسوندن دم خونه به جای اینکه بیان تو و برقصن همه دم در وایستادن و ساعت دوازده شب شروع کردن برف بازی. خلاصه به همه خیلی خیلی خوش گذشت جز ما دو تا!!! البته همه ی اون حرص و جوشا و داغ کردنا الان به خاطرات خوشی تبدیل شدن که با یادآوریش فقط می خندیم ، بین خودمون بمونه که سال اول زندگمون من از یادآوری ماجراهای اون شب هر دفعه آمپرم می پرید هوا.

                                              

خلاصه کنم سالگرد عروسی ما ۱۹ دی ماه بود. برنده ی این برنامه غزال خانم گل که دستور مورد نظرشو براش می یابم و با وجود اینکه خودم تا حالا درست نکردم این ریسک را به جان خریده و درست می کنم و براش تو پست بعدی می ذارم.

                                     

الان دیگه برم که همسری امروز رو به خاطر من خونه مونده می خواد ناهار ببردم بیرون. نمی دونم کجا. سورپریزه مثلاً! ما رفتیم. خدافظ. جای نرید که برمیگردیم!


نوشته شده در تاريخ نوزدهم دی 1386 توسط آشپز مدرن: شادی
قضیه اینه که عروسی خواهرمه و الان فقط برای دو دقیقه تونستم بشینم پای کامپیوتر تا جمعه که عروسی یه و یکی دو روز بعدش حسابی گرفتارم. برای همین فرصت سر زدن به دوستای خوبمو ندارم. وقتی برگشتم جبران می کنم.

سالگرد عروسی خودمم نزدیکه. حدس می زنید کی باشه؟؟؟؟

  


نوشته شده در تاريخ دوازدهم دی 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

زیاد حوصله ی نوشتن ندارم. کارای پایان نامه ام مونده و هر چی نوشتم دیروز استاد راهنمام گفت عوضش کن. مردک انگار از اول نمی تونه این حرفا رو بزنه باید بهش زیرلفظی بدی که دو کلمه راهنمایی کنه.

دیروز یه پست جدید گذاشتم که بلاگفا نمی دونم چه مرگش شد یهو به جای تایید پستم منو از خونه ام بیرون کرد هر چی هم رمزمو می زدم رام نمی داد. هیچی دیگه پسته هم دود شد رفت هوا.

تمام دیروز رو درد داشتم. رفتم دکتر و سونوگرافی و این ماجراها. عفونت لگن و سنگ تو کلیه چپم دارم. بقیه اش رو هم نمی نویسم چون بی ادبی می شه.

همین دیگه. زیاد حال ندارم. می خواستم کمی غر بزنم که زدم.


نوشته شده در تاريخ بیست و پنجم آذر 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

به سارا: بعله ته چین رو تو پلوپز هم می شه درست کرد.

به نازنین: می تونی از کلم سفید به جاش استفاده کنی.

به رها: من و همسرهر دو از کدو بدمون می آد. ممکنه هیچوقت رنگ کدو رو تو این وبلاگ نبینید ولی سعی ام رو می کنم.

 به زیبا و ارکیده:برای تهیه ی جوانه ی ماش: دانه ی پاک کرده رو یک شب تو آب خیس می کنیم و صبح تو آب کش ریخته و آب می کشیم. لای پارچه ی خیس می ذاریم تو اب کش  و روزی ۴-۳ بار روش آب بریزیم. دانه ۲ تا ۳ روزه آماده مصرف هست و نباید بذارید خیلی بمونه و بلند بشه چون تلخ می شه. دو سه سانت که قد بکشه آماده است.

به سعیده: بفرمایید خانومی. اینم فونت جدید که فکر کنم خواناتر باشه.

به دوستان عزیزی که قالب جدید رو تبریک گفتن: ممنون . ولی فکر می کنم صفحه ی مشکی چشم خودم رو هم اذیت می کرد. بنابراین تصمیم بر بازگشت به خانه ی سابق گرفتم. آخه کرایه ی اینجا ارزون ترهُ هر چی باشه مال خود بلاگفاست و به خاطر فک و فامیل و آشنایی کرایه کمتر می گیره!


نوشته شده در تاريخ بیست و ششم آبان 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

سوال اول که هیچ ربطی به آشپزی نداره:

چرا می گن عجله کار شیطونه؟ چون زود خودشو انداخت وسط و گفت من از آدم بهترم و بهش سجده نمی کنم؟ دلیل دیگه ای داره؟ بهش فکر کردین؟

سوال دوم که خیلی هم به آشپزی ربط داره:

شما غذاهای ایرانی رو ترجیح می دین یا فرنگی؟ جرات ریسک کردن و بازی باذائقه تون رو دارید؟ مثلا اگه تا حالا هشت پا یا خرچنگ نخوردید دوست دارید امتحان کنید؟ گوشت خام چطور مثل ماهی خام تو سالاد و غذاهای ژاپنی؟ دوست دارین هر چیزی رو در عالم تجربه کنید اعم از غذاخوردن و هر چیز جدیدی رو تجربه کردن یا اینکه کلاْ در مورد همه چیز محتاط عمل می کنید و به سختی به چیزهای جدید نزدیک می شید؟؟؟؟

ممنون می شم اگه به این دو سوال جواب بدین.


نوشته شده در تاريخ نوزدهم آبان 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

سلام به همه ی دوستای مجازی و خوانندگان وبلاگ اشپزی در جهان مدرن.

برای یه توضیح کوچولو اومدم و اونم اینه که خط اینترنت پرسرعت ما دچار مشکل مخابراتی شده و معلوم نیست کی درست شه. شاید فردا شاید یه ماه دیگه! به هر حال من الان با اینترنت جون بکن اومدم و اعصابم از این سرعت افتضاح به هم ریخته. متاسفانه با این سرعت نتونستم به همه سر بزنم ولی جواب سوالها رو تو قسمت نظرات گذاشتم (تو همین پست کوکو سیب زمینی).... دلم برای خوندن مطالبتون و دیدن عکسای قشنگ وبلاگهاتون تنگ شده. به یاد همه هستم و در اولین فرصت بعد از رفع خرابی بر می گردم.

 


نوشته شده در تاريخ هفدهم مهر 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

به این می گن بدشانسی:

کامپیوتر خونه ما برای اتصال به اینترنت مشکل پیدا کرده.... الان هم خونه نیستم. مشکل که حل شد هم به همه سر می زنم هم با یه دستور غذای جدید می آم.

الینا جان در مورد اون سویا چیز زیادی نمی دونم، اگر چیزی یافتم، به روی چشم.در مورد سویا اسفنجی هم عکسش رو وقتی کامپیوتر سالم شد می ذارم.

رها جان، من تا حالا گوجه فرنگی رو خشک نکردم و کلا مواد غذایی رو تازه دوست دارم اما سبزیجات رو به این روش خشک می کنم :

برگ سبزی بدون ساقه رو شسته و آبش که رفت لای دستمال بذارید. خشک که شد لای دستمال خشک بذارید و۱۰ دقیقه بذارید با حرارت بالا بچرخه تا زمانی که کاملا خشک شه.اگر خشک نشده بود چند دقیقه دیگه ادامه بدید تا زمانی که خشک شه. می تونی این دستور رو در مورد گوجه فرنگی امتحان کنی و اگه جواب داد به ما هم بگی

مادر سپید عزیز این غذا راحت تر از اونکه فکر کنید از ته ظرف پاک می شه و وحشتناک خوشمزه است!!!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ هجدهم شهریور 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

به خاطر برگشتن یکی از فامیل های همسر جانم از آلمان که خیلی دوستش دارم چند روزی رو خونه نیستم و خونه ی اونام. کمی اگر دیر شد، نگران نباشید چون بر می گردم. این چند روز مرخصی رو به من بدین تا دوباره بر صفحه مونیتور ظاهر بشم.

وقتی برگشتم ، به خونه ی همه سر می زنم به خدا!


نوشته شده در تاريخ چهارم شهریور 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

به مناسبتی که اون پایین نوشتم این شعر رو به خودم تقدیم می کنم:

 

شعری از آنا آخماتووا

 

خاطره ای در درونم است

 

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی.

سر ستیز با ان ندارم، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه.

 

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید.

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.

 

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند، بی ان که روح را از او برگیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.

ترجمه: احمد پوری

امروز من به دنیا اومدم البته در تاریخی ۳۰ سال پیش از این. وقتی ۱۰ ساله بودم فکر می کردم جهان انقدر به من فرصت می ده که همه چیز رو تغییر بدم، پس عجله ای برای تغییر دادن چیزی نداشتم. می دویدم. می خندیدم. جیغ می زدم. گریه می کردم و وقتی مادرم موهای بلندم رو شونه می کرد فکر می کردم چقدر موی کوتاه خوبه. وقتی ۲۰ سالم بود فکر می کردم  می تونم جهان رو زیر و رو کنم. فکر می کردم می تونم همه چیز رو عوض کنم. دنیای دیگه ای بسازم با آدمایی دیگه. فکر می کردم آینده ای فراخ در برابر منه که نوید همه ی روزهای خوش رو می ده! حالا که ۳۰ سالمه فکر می کنم اگه تنها زندگی خودمو متحول کنم بزرگترین کار دنیا رو انجام دادم. به زمان از دست رفته فکر می کنم. به آدمهایی که بودند و می خواستند جهان رو زیر و رو کنند و حالا نیستند. به همه ی چیزهایی که از توی دست آدم مثل ماهی لیز می خوره و برای همیشه گم می شه. گم می شه. این واقعیت داره که زندگی فقط یک بار اتفاق می افته. هر لحظه فقط همون لحظه اتفاق می افته. نمی دونم وقتی ۴۰ سالم شد چی فکر خواهم کرد!

 

نکته: می خواستم یکی از شعرهایی رو که وقتی ۲۰ ساله بودم نوشتم اینجا بذارم ولی دفتر شعرم رو توی انباری پر از اثاث پیدا نکردم. اینهم بخشی از زندگی یه که به مرور روی همه چیز رو می پوشونه و کم کم توی خودش از بین می بره.

 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل اشنایی داشتم

 


نوشته شده در تاريخ سی ام مرداد 1386 توسط آشپز مدرن: شادی
سلام دوستان. من از سفر اصفهان برگشتم. خیلی خوب بود. جاتون خالی. دو بار هم بریونی خوردم که بازم جاتون خالی. یکی دو روز دیگه با دستور جدید می آم.
نوشته شده در تاريخ بیست و یکم مرداد 1386 توسط آشپز مدرن: شادی
دوستای عزیزم خیلی گرفتارم. الان صبح زوده و دارم از خونه می زنم بیرون و شب برمی گردم ولی فردا حتما آپ می کنم: با یه غذای سیب زمینی دار ویژه ی الینا جان!


نوشته شده در تاريخ بیست و سوم خرداد 1386 توسط آشپز مدرن: شادی

دیر یا زود آپ کنم. خیاط می گه دیر... الینا می گه زود!!!!!!!!

راستش فقط برای عذرخواهی از دیر اومدن هام این پست رو گذاشتم . می خواستم بگم : خیلی کارای دیگه به جز آشپزی دارم ... به خاطر همین وقت کافی نه برای اصل حقیقی موضوع ( آشپزی) و نه برای اصل مجازی موضوع ( وبلاگ نویسی) ندارم. اما بازم سعی ام رو می کنم. اگه بدونین سر من تو زندگی چقدر شلوغه می گین : برو به همون کارات برس وبلاگ نویسی پیش کش. شاید از حدود یک ماه دیگه سرم خلوت تر شه اونوقت قول می دم هفته ای ۴ بار بیام.

به نسیم:بهش فکر می کنم و حتماْ!

به مهسا: دستوراین سالاد رو ندارم ولی می گردم و اگر یافتم به روی چشم.اگر به من بگی مواد پایه اش چی بوده بد نیست چون ممکنه با اسم دیگه ای درباره اش چیزی بدونم.... خدا رو چه دیدی!

از همه ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ دهم خرداد 1386 توسط آشپز مدرن: شادی
الان سر ظهره. تازه رسیدم خونه. خسته ام و حوصله ی پخت و پز ندارم. گرسنمه. خوراکی تو یخچال نیست. می مونه سه گزینه:

۱. تخم مرغ نیمرو

۲. نیمرو تخم مرغ

۳. نیمرو

می رم آشپزخونه که شجاعانه از بین این سه تا یکی رو انتخاب کنم.

 

 


نوشته شده در تاريخ بیست و ششم اردیبهشت 1386 توسط آشپز مدرن: شادی
Blog Skin