به مناسبتی که اون پایین نوشتم این شعر رو به خودم تقدیم می کنم:
شعری از آنا آخماتووا
خاطره ای در درونم است
خاطره ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی.
سر ستیز با ان ندارم، توانش را نیز:
برایم شادی است و اندوه.
در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده است.
می دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی می کنند، بی ان که روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی.
ترجمه: احمد پوری

امروز من به دنیا اومدم البته در تاریخی ۳۰ سال پیش از این. وقتی ۱۰ ساله بودم فکر می کردم جهان انقدر به من فرصت می ده که همه چیز رو تغییر بدم، پس عجله ای برای تغییر دادن چیزی نداشتم. می دویدم. می خندیدم. جیغ می زدم. گریه می کردم و وقتی مادرم موهای بلندم رو شونه می کرد فکر می کردم چقدر موی کوتاه خوبه. وقتی ۲۰ سالم بود فکر می کردم می تونم جهان رو زیر و رو کنم. فکر می کردم می تونم همه چیز رو عوض کنم. دنیای دیگه ای بسازم با آدمایی دیگه. فکر می کردم آینده ای فراخ در برابر منه که نوید همه ی روزهای خوش رو می ده! حالا که ۳۰ سالمه فکر می کنم اگه تنها زندگی خودمو متحول کنم بزرگترین کار دنیا رو انجام دادم. به زمان از دست رفته فکر می کنم. به آدمهایی که بودند و می خواستند جهان رو زیر و رو کنند و حالا نیستند. به همه ی چیزهایی که از توی دست آدم مثل ماهی لیز می خوره و برای همیشه گم می شه. گم می شه. این واقعیت داره که زندگی فقط یک بار اتفاق می افته. هر لحظه فقط همون لحظه اتفاق می افته. نمی دونم وقتی ۴۰ سالم شد چی فکر خواهم کرد!






